تبليغاتX
! بیا تو سمپادی ها !
دوشنبه سی ام آذر 1388 19:12
 

دو دو رو دو دو دددو ایران

این پستو پاک میکنم تا تو کفش بمونید...

فقط عکس و دو دو رو دو دو دوشو میزارم تا الکی...

 

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

نمیدونم... سه شنبه نوزدهم آبان 1388 19:6

احساسی ندارم...

قلبم آروم و یکنواخت میزنه...

نمیدونم کجام...

همه دارن نگام میکنن ...دارن منو با انگشت به همدیگه نشون میدن...

نمیشناسمشون...

همشون دارن سعی میکنن روی پاهاشون وایسن...

نمیتونن...نمیتونن صاف وایسن...

هیچ احساسی ندارم...

یکی از دور داره بهم نزدیک میشه...

الآن جلوم وایساده و زل زده تو چشام...

هیچ احساسی ندارم...

داره میره پشت سرم...

کشیده شدن یه چیزی رو روی گلوم احساس میکنم...

گردنم میسوزه...

احساس میکنم بدنم داره بی حس میشه ولی قلبم هنوز آرومه...

خیلی آروم...

نمیدونم...

هیچی...

هیچ احساسی ندارم...

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

خر ..... این موجود خردمند یکشنبه هفدهم آبان 1388 18:40


به افتخارش...

فکر کنم همین عکس خودش کلی حرف داشته باشه... دیگه لازم نیست من کشش بدم

فقط خواستم یاد آوری کرده باشم که یکی از نظریه های تکامل... تکامل انسان از خر بوده...

همین



نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

تولدت م با رک! جمعه پانزدهم آبان 1388 23:55


چیزی در من فروکش کرد


چیزی در من شکفت


من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفنم


و لب خند آن زمانی ام را

                          بازیافتم.



پ.ن: آقا فرشاد بازم بیبشید که یادمون رفته بود چون همه درگیره مسئله و اثبات آدم شدن حسین بودیم یه

دفه به باد فراموشی سپرده شد


نوشته شده توسط الهه (بوشهر-معاون)  | لینک ثابت |

آدم یعنی... جمعه پانزدهم آبان 1388 18:32
قضیه: حسین آدم شد  iq4u.blogfa

اثبات:

از یک طرف: انسان یعنی بودن آدم یعنی شدن...

از طرف دیگر: حسین در راه آدمیت...

از آنجایی که حسین تصمیم دارد آدم شود و تازه ازدواج کرده و دوستان و اطرافیان ظاهرا همه آدم هستند پس:

حسین + دوستان +   زن حسین  =  حسین( آدم )      

حسین پس طی مراحلی سخت و طاقت فرسا در راه رسیدن به آدمیت موفق شد در تاریخ 88/8/15 پس از نیم

ساعت سعی و تلاش و کوشش آدم شود...

صلوات  

دیگه به گوش همه مخصوصا  فاطیما برسونید ..

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

ضد پسر... برای دختر جمعه پانزدهم آبان 1388 15:38

پسر

واژه ای دارای 3 حرف و 300 معنی !

موجودی که این روزا خیلی کم شده .یعنی هستنااااا ولی درصد مذکریشون خیلی کمه

همه ابروها برداشته .... موها سیخونکی ... گردنبند ... گوشواره .... دستبند ... آرایش ... و از همه مهمتر قد کوتاه

ااااااااااااا من در عجبم نسلشون چرا اینقدر کوتوله شده ؟؟ البته ادم هم توش پیدا میشه ها ولی  خیلی نایاب هستن

کسی که پسره باید این شرایط رو داشته باشه :

خودخواه ... از خود راضی ... شکاک ... مغرور ... مزخرف ... عصبی ... بداخلاق ... دخترباز ... دورو ... دو دره باز ... کسی که فکر میکنه از همه سر تره .... کسی که رئیس بازی در میاره ... میخواد همیشه حرف خودشو به کرسی بشونه ... کسی که فک میکنه اگه بیشتر ابروهاشو نازک کنه خوشگل میشه ... کسی که ظاهر بین تشریف داره ... کسی که تقلید کاره و هرکاری بقیه کردن میکنه ... کسی که تا چشمش به یه دختر اونجوری می یفته دست و پاشو گم میکنه ... کسی که همیشه در تلاشه واس شماره دادن و ....

البته بازم میگم اکثرشون اینجوری هستن . همشون نه ... حداقل اینکه هیچکدوم از پسرهای انجمن نجوم ما اینجوری نیستن و همینطور پسرای وبلاگمون (اغراق) 

کلآ موجود مزخرفیه ... ولی خب وجودش لازمه ...

خب پست قبلی به خاطر دلخوشی آقایونی بود  که این مطلب رو می خونن!!

پسراي امروزي مثل کرم تينيا ساژيناتا(اگه تونستی بخونی) هستند:

 هيچوقت و در هيچ شرايطي نميتوانيد با آنها زندگي مسالمت آميز داشته باشيد.

پسراي امروزي مثل کلاغ هستند:

 خيلي زشتند اما به چيزاي قشنگ علاقه زيادي دارند.

پسراي امروزي مثل قورباغه هستند:

زبانشون از قدشون بلند تره! (مع الاسف )

پسراي امروزي مثل سگ هستند:

ديگه گوشت نميخوان،دنبال استخوان افتادن !!!!!!! (نکته کنکوري!)

پسراي امروزي مثل الاغ هستند:

براحتي سواري ميدن تا هر وقت که بخواي.25r30wi.gif

پسراي امروزي مثل جغد هستند:

 هر جا پيداشون ميشه با خودشون نحسي ميارن.

پسراي امروزي مثل گوسفند هستند:

 هر وقت بخواي ميتوني کمي بهشون آب بدي و سرشون رو ببري.

 این مطالب کلی روشون تحقیق و بررسی شده هاااا . به جون پسرا راس میگم . حالا شما باور نکنید

اصن به من چه !

طبق قانون دوم اسحاق جون دوسته عزیزم هر عملی یه عکس العملی داره ... پست آنتی دختری دادین پست آنتی پسری گرفتین

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

ضد دختر ... برای پسر پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 15:38
دختر

یک واژه 4 حرفی که 400 تا معنی میده !!!

در کل دختر به کسی اتلاق می شه که :

اولا خنگ باشه

ثانیا زشت باشه

ثالثا کوتوله باشه

رابعا بی منطق باشه

و در آخر آدم نباشه

اما..................این جونور های عجیب الخلقه چند ویژگی دارن که در زیر به بررسی بعضی از اون ها می پردازم

دخترها مثل سیگار می مونن...

              در کوتاه مدت آرامش میدن ولی در صورت تداوم تماس سرطان زا هستند

دختر ها مثل ایدز می مونن...

     6 ماه تا 10 سال بعد از ورود به زندگی شما علام کشنده خودشونو نشون میدن

دختر ها مثل سوسک می مونن...

                                                 تو هر سوراخ سومبه ای میشه پیداشون کرد

دختر ها مثل پشه می مونن...

             برای راحت شدن از شرشون فقط به یک عدد اسپری پشه کش نیاز داری

دختر ها مثل پلنگ می مونن...

                                   از دور اهلی و بی آزارند تا شکارشون بهشون نزدیک شه

زشت خنگ خطرناک

                     دخترای فرزانگان

یکی از دانشمندا هم نظریه راجع به دختر جماعت داره:

قضیه حسین: دختر آدم نیست...

اثبات قضیه: فقط کافیه اونو با حسین مقایسه کنید!!

                                                                             با تشکر

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

قوانین اسحاق خان چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 23:49

در این مبحث می پردازیم به قانونهای دوست عزیزم جناب اسحاق خان نیوتن…

  1. قانون اول: اگر سیبی یا هر چیزی بر سر مبارکتان افتاد از درختی و دردتان گرفت، از سیب بیچاره ناراحت نشوید لطفا دست نگه دارید؛ او که تقصیری ندارد این جاذبه زمین است که سرتان را به درد آورده است… حالا اگر می توانید حساب جاذبه را برسید..

طبق قانون اول نیوتن جان عزیز عمرا اگر بتوانید (اگر می توانید در کامنت پیشنهاد دهید تا بررسی شود...)


  1. قانون دوم: هر جسمی که به جسم دیگر نیرویی وارد میکند .. آن جسم نیز مقابله به مثل کرده و نیرویی بر خلاف نیروی جسم اول به آن وارد میکند... طبق این قانون شما باید در مقابل حرفهایی که به شما گفته میشود ، عکس العمل نشان دهید ... باید توجه داشت که نیروی عمل و عکس العمل هم اندازه و در خلاف جهت هم اند و جمع برداری آنها صفر است. بنابراین سعی کنید بحثتان به جاهای باریک نکشد و عکس العمل برابر عمل باشد نه بیشتر.

مثال: شخص اول: سلام ! خوبی عزیزم..

شخص دوم: سلام! ممنون خوبم عزیز... 

در مثال بالا عمل و عکس العمل هم اندازه و در خلاف جهت یکدیگرند یعنی شخص اول به دوم سلام میکند و شخص دوم به اول...

مثال 2 : شخص اول: #@$ (یک حرف خلاف ادب)

شخص دوم: خودتی! 

در مثال بالا خودتی یک استثناست ودر هر موردی یک عکس العمل مساویه عمل و خلاف جهت آن است...

مثال 3:

در این مثال ؛ مثال 2 بررسی میشود با این تفاوت که

شخص دوم به جای خودتی میگوید : #@%&^*%$@#%#&*^*^*)@#@

این مغایرت با قانون دوم نیوتن داشته و جمع برداری آن صفر نبوده و کار به جاهای بسیار باریک کشیده میشود.

همیشه تا برآید ماه و خورشید

مرا باشد به آی کیویم امید

***

نبُرّم از تو امید آی کیو جان

که از تو آی کیوتر هم بدیدم

***

تو زیر خط نرمالی ولی باز

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

 

 قالب شعر: قطعه غزله مثنویه نیمایی

هدف شما از زندگی- کار - و درس چیه؟

هدف من:

من قراره ایشالا وقتی درسم تموم شد، ماوسو بذارم کنار با کیبورد کار کنم!    شما چی؟؟؟ 

پ ن۱ : رشته :مهندسی آی تی .

پ ن۲: یاد بگیرین نصف شمام  ؛ هدفو داشتین  !!!

شما هم لطفا از همین الان هدفاتونو مشخص کنید و تصمیم بگیرید که هر چه سریعتر به مرحله عمل برسه .

موفق باشید...  و درضمن آپ کردن ثواب هم داره ... در این ثواب سهیم باشید ....

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

خودمونی دوشنبه یازدهم آبان 1388 20:46

بارپروردگارا دوباره با نام زیبای تو شروع میکنم ونام زیبای تو را به همه دوستان هدیه میدهم.دوستانی که از من دورند ولی حس درکنارشان بودن اجازه احساس این دوری را نمیدهد.البته این نام روزی شاید دهها بار به آنهاومن گفته میشود ولی بی آنکه درموردش کوچکترین فکری کنیم.ساده از کنارش میگذریم.ساده ار کنار اسمی همچون    ســــــــــلام

سلام.واژه ای هرچند کوتاه ومختصر ولی پرمغز و پرمعنی.(از اسماء حسنی)

دوباره آمدم بنویسم.نمیدانم چرا.ولی وقتی تنهاییهایم وهمه ی غصه هایم را بانوشتن قسمت میکنم تب سرد تنهایی درمن فروکش میکند شاید به دلیل الفتی که با نوشتن پیداکرده ام باشد شاید هم نشان از ضعف و درماندگی من دارد که برای ابراز تنهایی وغصه از نوشتن استفاده میکنم.

هرکس با چیزی آرام میگیرد وهرکس دلخوشیش چیز خاصیست.تمام دلخوشی من از این زندگی (به قول بعضیا  بی معنا)نوشته هایم برروی کاغذهای بی جان وبرروی صفحه ی مانیتور است.عجب دلخوشیی

خوش بحال آنان که دلخوشی هایشان از رضایت پروردگار آب میخورد وفقط درراه رسیدن به قرب او گام برمیدارند.ولی من آنقدر ضعیفم که هنوزحتی فکرآن هم ازذهنم خطور نکرده است.

وقتی این مطلب را مینوشتم این انتظاررا داشتم که موجب تمسخر خیلیا قراربگیرم.مثل آقا رضا و سینا وحسین والهه خانوم و.... ولی من به جای سرزنش اونا این حق رو بهشون میدم.چرا که برکسی که همیشه مورد تمسخر به خاطر کارهای به ظاهرمسخره آمیز وبه قول بچه های این وبلاگ آخوندی اش قرار دارد.

آمده ام دوباره بنویسم ازدل تنها وزخمی ام.

ازدلی که سرشار ازحب ومهر توست.خداوندا قلبم راخانه تو قرار  داده ام آخه وقتی جبرئیل یعقوب را پند میداد آموختم دریک دل دو دوست نمیگنجد.وبه همین خاطر این قلب را که تاریکی های گناه برآن سایه افکنده باوجودت روشن نگاه میدارم

خود هم نمیدانم چه مینویسم ولی افتخار میکنم به این حس خدایی که دروجودم ایجادشده وبهترین راه ابراز این حس را نوشتن دروبلاگ دانستم.شاید الان بگید این فرشادم عجب احمقیه.به جای اینکه حرفاشو واحساسشو به کسی بگه که اونو راهنماییش کنه اومده اینجا نوشته تا بچه ها مسخره ش کنن.ولی باید بگم آره من احمقم.من شمارو دوستای خودم میدونم.حتی اگه هرحرفی هم بگید وهرتوهینی هم بکنید

من وشما ازاعضای یک کشوریم ووجه مشترکمون انسان بودنمونه.سعدی گفت بنی آدم اعضای یکدیگرند.البته این بیت شامل تمام مردم جهان میشه کمااینکه ماهمه مون ایرانی هستیم وداخل یه مرز زندگی میکنیم.(اینایی که گفتم احساساتم نبودناا!!!!!!!!!!!!!بریم سراغ حرفای دلم.البته اگه قابلم بدونید وبخونینشون)

خدایا اومدم بهت بگم چرا جانشین تو باید اینقدر ناسپاس باشه؟چرا باید قائم مقام توروی زمین به این حد رسیده باشه که حالا خالقشم ازیاد برده باشه؟

اصلا چرا انسان رو برترین موجودات قرار دادی؟مگه خودت نمیدونستی یه روزی میشه که حتی وجود تورو هم منکر بشه.یک روبات که حتی هوشمندم نیست میدونه سازنده ش کیه وفراموشش نمیکنه ولی موجود هوشمندی مثل انسان امروز اومده و میگه من خدارو قبول ندارم

آخه چرا خدا.چرا باید به جای فرشته ها میومدی انسان رو قائم مقام خودت قرار میدادی.اونا که هزاران سال عبادتت رو کرده بودن

حتی فرشته ها بهت گفتن(اتجعل فیها من یفسد فیها ویسفک الدماء ونحن نسبح بحمدک ونقدس لک؟)ولی تو گفتی (انی اعلم مالا تعلمون)

خداجون منو ببخش به خاطر این حرفام.اعتراض نکردم ولی میخواستم بدونم

آره انسان خیلی ناسپاسه.بیشترازاونی که دیگه یادش میره چجوری اومده.اصلا واسه چی اومده

(روزها فکر من این است وهمه شب سخنم    که چرا غافل ازاحوال دل خویشتنم

ازکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟        ................)


واقعا ازکجا آمده ام؟اصلا معنی زندگی چیه؟آقا رضا یه جورایی باهات هم عقیده دارم میشم دررابطه با بی معنا بودن زندگی که گفتی.

توراس میگی زندگی معنایی نداره.اصلا چه مفهومی داره میایم 50 سال 60 سال فوقش 70 سال مفتی زندگی میکنیم بعدشم زیرخاک واسه همیشه میخوابیم

توراس میگی.ولی اینجا یه سوال هست.اونوقت فرق ما با حیوانات چی میشه؟؟؟

خواهش میکنم یه چند لحظه راجع به این موضوع فکر کن.اونا هم متولد میشن ماهم متعولد میشیم.اونا هم غذا میخورن ماهم غذا میخوریم.اونا هم میخوابن ماهم میخوابیم.اوناهم میمیرن ماهم میمیریم و.........حتی بعضی مواقع ما باید بعضی چیزارو ازاونا یاد بگیریم.نمونه ش یادگیری وفاداری از سگه

جواب سوالمو بده آقا رضا.اگه ما با حیوانات فرقی نداریم وزندگی ما هم مثل اوناست پس تکلیف عقلی که خدا بهمون داده چی میشه.(البته این وسط خدا میگه  انا هدیناه السبیل اما شاکرا واما کفورا)این یعنی چی؟؟؟؟؟خدا خودش میگه انسان یا ناسپاس خواهد بود ویا سپاسگزار.اصلامیدونی مفهوم این آیه چیه؟

چرا باید عقل به این مهمی وبه این پیچیدگی هنوز به این باور نرسیده که بابا سازنده ای داره

خدا ادیسون رو رحمت کنه.اگه برق رو اختراع نمیکرد چی میشد.خدا پدر گراهام بل رو هم بیامرزه

ولی بابا ساختن یه انسان خیلی سخت تر ودشوارتر از اوناست .اصلا خود ادیسون وگراهام بل انسان بودن.پس چرا کسی به فکر مخترع این موجود پیچیده نیست؟؟؟؟(حتما الان میگی من بهت توهین میکنم.تو خدارو کامل قبول داری ولی اگه آره چرا گفتی محمد پیامبرخدانیست الهه خانوم؟؟میخوام پاسخ حرفتوبدم خدا میگه<وما محمد الارسول>ونیست پیامبری جز محمد)

خدایا کمکم کن.کمکم کن باتغییر وضعیت جامعه و شرایط یکرنگ بمونم.کمکم کن با حرفای هرکسی حتی ذره ای ازعشقت توقلبم کم نشه

دوستای من میخوام بهتون بگم راهتون رو درست انتخاب کنید.به خدا نصیحت وموعظه نیست.من خودم خیلی کاستی دارم که یکی باید منو نصیحت کنه.ولی انسان تاجوان است.تا گناهها دروجودش ریشه نیفکنده باید مسیرش رو درست انتخاب کنه.مثل این میمونه که اگه یه نهالی زاید باشه هرچه رشد نکرده میشه اونو ازبیخ و بن برکند ولی وای اون روزی که ریشه بندازه امکان قطعشم وجود نداره

دل حریم خداست.درحریم خدا غیر خدا راه ندیم.اصلا به درختان تاحالا توجه کردید.اون درختا اصلا به پستی وبلندی زمین توجه نمیکنن وهمشون به سمت نور رشد میکنن.بیاید ما هم تحت تاثیر شرایط امروزی وتحت تاثیر وضع جامعه قرارنگیریم.هدف برتر رو انتخاب کنیم.هدف برتر رسیدن به قرب پروردگاره

کسیکه این هدف رو نبینه حتی اگه به اهداف بلندشم برسه روزی پشیمان خواهد شد ولی درپشیمانی فایده ای نیست

خدا میگه اونایی که لحظه های آخر میان از من طلب آمرزش میکنن منم بهشون میگم نه.برین وقت ندارم همونطور که شما یه عمر واسه من وقت نداشتین.اگه چشمامونو ببندیم حتما راه رو اشتباه میریم ووقتی چشامونو بازکنیم میبینیم که کارازکار گذشته.آخر راهه وبه بن بستی رسیدیم که امکان برگشت درش وجود نداره

ولی امروز حتی اگه متوجه بشیم درراه بیراهه حرکت میکنم برگشت بسیار آسان وساده خواهد بود

امید که قفلهایی که بردلهامان زده شده اند ومانع رسیدم نورحقیقت ونور خداوند به دل میشوند روزی باز شوند.کاش آنروز همین امروز باشد

 

بارها گفته ام وباردگر میگویم.درخانه اگر کس است یک حرف بس است


خدانگهدار

نوشته شده توسط فرشاد (میاندوآب)  | لینک ثابت |

دعوا چن طرف داره؟ شنبه نهم آبان 1388 9:54

اهه اهه

براتون یه چنتا ضرب المثل در مورد طرفین دعوا و دعوا دوطرف داره و اینا نوشتم (با توضیح) که آخرش در مورد اینکه دعوا چن طرف داره براتون یه کمی مفصل توضیحات نسبتا کاملی میدم.

ضرب المثلا :

کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه ، یعنی دعوا دو طرف داره و اگ یه طرفش کتک خورد بعدا به اون طرف دعوا میرسه و کتکش میزنه...

شاهنامه آخرش خوشه ، یعنی رستم که یه طرف دعواست آخرش کشته میشه و اون یکی طرف دعوا خوشحال میشه.

مار از پونه بدش میاد ولی پونه فرت میره در خونش رشد و نمو مینماید ، یعنی مار دنبال دعوا نمیگرده ولی پونه مجبورش میکنه دعوا کنه ،البت پونه همیشه کتک میخوره ها ولی روش کم نمیشه ، مث بعضیا...

جوجه رو آخر پاییز میشمورن ، یعنی اگ تو بهاردعوا شروع بشه تا پاییز احتمال تلفات و اینا هست و ممکنه طرفین دعوا که گاها بیشتر از دوتا هم هستن کشته بشن...

کبوتر با کبوتر باز با باز ، یعنی هرکی باید با همقد خودش دعوا کنه و اگ یکی از طرفین دعوا بزرگتر ، قویتر ، مسلح تر ، بیشتر یا...باشد اینکار از نامردی یک طرف یا خریت طرف دیگر میباشد.

مرگ یه بار شیونم یه بار ، یعنی اگ دو نفر با هم مشکل دارن برن دعوا کنن (به قصد کشت) تا تکلیفشون روشن بشه البت اگ به صورت دوئل با اسلحه باشه بهتره ، اینجوری تکلیفا روشن تر میشه.

حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت ، یعنی حسنی تو مکتب با یه نفر که خیلیم هار بود دعوا داشت و میترسید اگه وقتی طرف دوم دعوا تو مدرسه ست بره اونجا فوکولش خراب بشه و اینا... (توضیح : حسنی پس از مدتی توسط خانواده و اینا مجبور شد به مدرسه برود و پس از مدتی فوکول خود را از دست داده و به حسن کچل ملقب گشت ، گفتنیست کسی که فکول او را از بین برد حسین نام داشت و دعوای آنها هم به این خاطر بود که حسن میگفت حسین از مشتقات حسن است و حسین هم میگفت حسن از مشتقات حسین میباشد)

البت در این مورد مثل های بیشماری گفته شده که اینجانب حال بیان آنها را ندارم.

ولی در مورد اینکه دعوا دو طرف دارد باید بگویم اینطور نیست...

دعوا میتواند یک ، دو و یا هر تعداد که فک کنید طرف داشته باشد ، مثلا در وبلاگ خودمان تقریبا همه با خودشان درگیرند و این نمونه ی بارز دعوای یکطرفه ، در همین وبلاگ خودمان دعواهای دونفره هم بیشمار به چشم میخورد ، و دعواهای سه یا چند نفره (مثل من و سینا و فرشاد و...)

البت درگیری با خود بیشترین میزان دعواها را تشکیل میدهد به طوری که آق حسین در یکی از تحقیقات خود کشف کردند که سه نفر از هر چهار نفری که با خود درگیری دارند 75% از آنها را تشکیل میدهند.

 

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

پست تغییرید چهارشنبه ششم آبان 1388 16:26

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

سلام با یک عدد همچین چیزایی، смайлы>

< توضیح اسمایل (برای اونایی که منو خیلی دوس دارنو نمیتونن گریمو ببینن! )

گریه از سر دلتنگیو اشک شوق و اینا و کمی هم مظلوم نماییه (  <  خودتون ببینید تفاوتو)

شططططططططططورین ؟

بر و بکس افلاطون میفرماد که :  اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی، زیاد جدی نگیرش ، چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که دیدنه . ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه .

و اماااااا.....

حتي مورچه هاي قرن 200۹ شمسي نيز طمعشان زياد شده!

آنها با استفاده از تکنولوژي هاي روز ( شايد هم شب )  مواد نيروزا توليد کرده و دوپينگ ميکنند!

حالا جناب سعدي کجايي که ببيني مورچه ها چه فريبکار شدن؟!

با اين اوصاف بازم ميگفتي: ميازار موري که دانه کش است؟!

وای وای تو روز روشن از سر و کول آدم بالا میرن . از گربه ها هم پررووو تر شدن. تو کلاسمون هم که قربونشون برم شده لونه ی این موجوداته موذی ....

داشتیم تو گوگل نمونه سوال را می سرچیدیم که این سوال کنکور جلوی چشمانه اینجانب پدیدار گشت

 این مکالمه بین دو نفر صورت گرفته ...

«اولی : اومدی ماهی بگیری؟

دومی : نه اومدم ماهی بگیرم!

اولی : آها فکر کردم اومدی ماهی بگیری!»

این دو نفر چه کسانی میتوانند باشند ؟

الف) اول شخص مفرد و دوم شخص مفرد      

ب) اول شخص جمع و دوم شخص جمع        

ج) دو ناشنوا                                           

د) یک ناشنوا و یک نابینا                            

767273fjipnjefwi.gif

و دومین سوال : میخها طی چه فرآیندی به پیچ تبدیل می شوند؟

۱. فرآیند پیچش در دمای ۲۵ درجه سانتیگراد!                     

۲. فرآیند آنتروپی!                                                       

۳. میخها را به عروسی می فرستند!                              

۴. فرآیند تولید پیچها به میخها مرتبط نیست.                      

۵. فرآیند کنده کاری و حکاکی بر روی میخ به صورت مارپیچ!    

767273fjipnjefwi.gif

واقعا جواب چی میتونه باشه این وقته ظهر ؟؟  اگه جواب بدین من اسم خودمو عوض میکنم

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

آخرین آمار اینجانب...(2) دوشنبه چهارم آبان 1388 17:35

بوشهر...

زیستگاه منوچهر آتشی و خالو حسین دشتی...

شهر شهرکهای صنعتی 1 و 2...

حال باز هم بگذریم :

اینبار در مورد نژادهایی که در این شهر زندگی میکنند برایتان خواهم گفت...

همانگونه که هر اسکلی میداند ایران به خاطر تاریخ طولانی و آب و هوای چهار فصلی که دارد میزبان اقوام زیادی بوده به طوری که یکی از ادیبان بزرگ میفرمایند:

اینجا ایرانه یه گربه ی هفت هزار ساله        که زندست تا وقتی که نفت خام داره (بیانگر تاریخ ایران)

و در جایی دیگر میفرمایند :

اینجا چارفصله ولی تو دل مردمش      برف زمستون و سرمایه نمیدونم چی چی (بیانگر آب و هوای خوب و چهار فصل این مرز و بوم است ، البت در انتهای مصرع آخر این بیت چیزی گفته میشود که در روایات مختلف به اشکال مختلفی بیان شده است مثل : سرمایه داره ، سرما رو داره یا حتی سرمای تند داره و سرمای پاییزو داره)

ایران کشوریست که نژادهای مختلفی در آن زندگی میکنند و استان های جنوبی نیزبه خاطر نزدیکی به دریای عمان و خلیج بیشتر وقتا فارس از تنوع قومی بیشتری برخوردار هستند.

بله ، در شهر بوشهر نژادهایی چون مدیترانه ای ، لر ، دراویدی ، سیاه پوست ، سامی ، عیلامی ، سومری ، نوردیک ، عرب و بهبهانی وجود دارند که در این میان نژادهای عرب و لر به خاطر ویژگی های بارز و مشهورشان شناخته شده تر هستند.

حال شما تصور کنید از اختلاط این نژاد ها چه به وجود می آید؟

برای روشن تر شدن قضیه باید عرض کنم در شهرستان هایی چون گناوه ، دیلم ، دشتستان و... مردم عمدتا به لهجه ی لری تکلم میکنند ، پس آنهایی که به این لهجه صحبت نمیکنند یا اصالت ایرانی ندارند یا به خاطر تاثیرات اکتیویته و اینها آن را از دست داده اند.

پس ما نتیجه میگیریم در بوشهر سافتویر لریشن بر روی هاردویر عربیشن ریخته شده ، به عبارت دیگر روح لطیف لرها در بدن پرابهت اعراب عزیز گیر افتاده...

البت همانطور که گفته شد اقلیت هایی هم هستند ولی بیشتر مردم این شهر عرب و لر هستند که گاها با نژاد مدیترانه ای تلفیق شده اند ، شایان ذکر است در این شهر نژاد ترک بسیار کمیابتر از سایر قسمت های ایران است...

                                          ★ این بود پست امروز من در مورد نژادهای بوشهر ★ 

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

بیوگرافی من(فرشاد) یکشنبه سوم آبان 1388 20:52
بنام آنکه نامش راحت روح است وپیغامش مفتاح فتوح

انشا نوشتنم عالیه واسه همونم دوس دارم طولانیش کنم ولی بیوگرافیه و باید خلاصه وکوتاه فقط خودمو معرفی کنم.پس بدون رفتن به حاشیه ازاولین روزتولدم شروع میکنم:

درسحرگاه 15 آبان 1372 دقیقا 30 دقیقه قبل از اذان صبح پسری درشهرستان بناب متولد شد(چرا بناب؟؟؟خودمم نمیدونم باید برم تحقیق کنم).اورا فرشاد نام نهادند با اینکه ظاهرش با نامش مطابقت ندارد.پسری که ازهمان آغاز به ظاهر آرام بود ولی باطنش تفاوت زیادی باظاهرش داشت(چه تفاوتی؟)تفاوت به این خاطر که باطن این پسر به ظاهر آرام به شدت کمال طلبی میخواست.حتی درهمان روز اول آرزوی بزرگ شدن راداشت.میخواست حرف بزند راه برود ولی این آرزوها به نظم آفرینش لطمه میزد که مثلا پسری که حتی یک روزهم ازتولدش نگذشته است چگونه میتواند حرف بزند وراه برود؟؟خلاصه به هردلیل از رسیدن به کمالات درهمان روز نخست ناکام ماندم.(اگه بخوام اینطوری ادامه بدم وخاطرات هرروزمو بنویسم چند سال لازمه واسه تایپ کردن البته اگه فضا اجازه بده وآخرشم که چی؟؟؟؟؟هیچکس نمیخونه.پس یه جهش جانانه از خاطرات هرروز وهرساعت به تمام چیزهای مهمی که درزندگی 16ساله ام رخ داده است)

ساکن میاندوآبیم.شهری از خطه ی غیورآذربایجان.اگه گفتم غیوربه خاطر این نیست که تعصبم فوران میکنه.نه.این یه واقعیته

شهرمن یکی ازمهمترین شهرای استان آذربایجان غربیه.زیاد بزرگ نیست وهمین کوچک بودنش به صفا وصمیمیتی که بین مردم شهره اضافه میکنه.شهری باجمعیته(دقیق نمیدونم)وبا وسعت(کلا جغرافیام خوب نیست).ازهمان روزتولد تا به امروز دراین شهربوده ام ولی آینده را فقط خدا میداند

امسال کلاس دوم دبیرستانم تو مرکز شهر خودمون.(مجتمع استعدادهای درخشان شهید بهشتی)

ازاول ابتدایی تا سوم راهنمایی معدلم 20 کامل بود(به این میگن یه غرور جانانه!!!!!اما نه اصلا مغرورنیستم)

داشتم میگفتم تا سوم راهنمایی شاگرد اول مدرسه وکلاس بودم.تو شهر ما مرکز تیزهوشان فقط دوساله که تاسیس شده ومن هم ازاول دبیرستان وارد این مرکز شدم.

اول دبیرستان معدلم یه سیر نزولی چشمگیر داشت(19/52)تقریبا نزول نیم نمره ای.ولی بااین همه شاگرد اول کلاس وشاگرددوم مدرسه شدم

بعد ازپایان اول باید انتخاب رشته میکردم.خیلییییییی واسم سخت بود.آخه به همه درسا ورشته ها علاقه داشتم . یه جورایی انتظاراتم ازخودم خیلی زیاد بود وهمه چیز رو میخواستم اما امکان نداشت.میخواستم ریاضی رو بردارم به خاطر مهندسی پلیمر که عاشقشم.خواستم انسانی بخونم چون عاشق فلسفه مو...

ولی همه ی اینا یه طرف رشته پزشکیم یه طرف که حقیقتا بهترین رشته ست وآرزوی هردانش آموز.سرنوشت اینطوری خواسته بود که من تجربی بخونم.با اینکه دل کندن ازبقیه رشته ها سخت بود ولی برای رسیدن به چیزی که ازهمه بیشتر دوس داری باید ازخیلی چیزا دل بکنی منم این کاررو کردم

البته فقط یه ماهه که تجربی رو شروع کردم.گفتم که امسال کلاس دومم.همه درسام به استثناء ریاضی وفیزیک وزیست وشیمی وزبان فارسی وادبیات وعربی ودین وزندگی و...عالین.(مثلا خواستم شکست نفسی کنم)

یه خورده هم درمورد خودم بگم. یکی ازاون چیزایی که توزندگی باهاشون انس گرفتم و کمبودامو با اونا برطرف میکنم نماز وقرآنه.تا جایی که میتونم اول وقت نمازمو میخونم وروزی هم چند دقیقه ای حداقل چند آیه ازقرآن رو میخونم.آخه من هرچی دارم به برکت نماز وقرآنه.دلیل دیگه ای هم که باعث میشه اینا حکم تپش قلب واسه ادامه زندگیمو داشته باشن اینه که من معتقدم هرانسانی باطنش حس کمال طلبی رو داره وفقط میخواد پیشرفت کنه وبه درجات بالا برسه.یعنی کسی نیست که نخواد رشد کنه.ولی این رشد وپیشرفت توزندگی هرکس متفاوته.یکی میخواد رشد مادی داشته باشه.یکی دوست داره ازلحاظ درساش پیشرفت کنه یکی میخواد رشد معنوی کنه.ولی تو این میان انسان عاقل کسیه که یک راهی رو انتخاب کنه که برتر باشه ورشد وپیشرفت دراون راه برابر با رشد همه جانبه انسان باشه.آثارشم فقط به این دنیای فانی بستگی نداشته باشه

نمیخوام زیاد کش بدم ولی من رشد معنوی رو انتخاب کردم.راه رسیدن به قرب خدا.راهی که هرکس باتمام وجودش بخواد درش قدم برداره هرگز بیراهه نمیره وتوزندگی به همه چی برسه(واییییییی انگار حس نصیحت کردن من باز گل کردد!!!)

اینارو گفتم تا بگم من کلا به نصیحت وموعظه خیلی علاقه دارم.هم کسی نصیحتم کنه وهم کسی رو نصیحت کنم.کلا یکی از خصوصیات اخلاقیمه

از دو چیز خیلی متنفرم وتا میتونم خیلی کم ازشون استفاده میکنم:دروغ وغیبت

درحرف زدنم میانه روم وخیلی وقتا کظم غیظ میکنم.ظرفیتم زیاده ولی وای اون روزی که پربشه.زودی از کوره درمیرم.ولی هرگز دهنمو به حرفای کثیف آلوده نمیکنم.از فحش وناسزا خیلییییییی بدم میاد

قدم حدود 1/70 ووزنم 62.موهامم متناسبه

لباس پوشیدنمم متعادله.دوست ندارم قرطی لباس پوشیدن رو

دوستای زیادی ندارم.دوست واقعی من خداست که واسه رسیدن بهش حاضرم ازهر دوستی دل بکنم.بهترین دوستم 20 روزه که باهم قهریم.خیلی دوسش ذارم.اونم منو دوس داره ولی بنابه دلایلی قهرشدیم.اسمشم میگم تا یه موقع بهم سوء ظن نکنید(دانیال(

مستقل ازپدر ومادرم زندگی میکنم.اونا یه طبقه ومن هم یه طبقه.آخه کلا دوس دارم تنهایی رو.دلیلشم اینه که توتنهایی بهتر میتونم اولا بابهترین دوستم رابطه داشته باشم و دوما بهتر درس بخونم

آینده رو خیلی دوس دارم چون قراره بقیه عمرمو درش بگذرونم.تا میتونم امروزسختی میکشم تا آینده م بهتر باشه.آینده منظورم هم آینده کوتاه مدت بود وهم (خودتون باید فهمیده باشید تیزهوشااااا)

واسه هر روزم وواسه هرساعتم برنامه دارم.اگه این چند روز آپ نکردم همش به خاطر این بود که وقت خالی گیر بیارم واین متنو بنویسم. ولی مشکلم اینه که یه خورده اعتیاد به اینترنتم شدت گرفته وبه امید خدا میخوام ترکش کنم

رنگ مورد علاقم:آبی

غذای مورد علاقم:بهش فکر نکردم

فکرنکنم دیگه حرفی باقی مونده باشه.درضمن من تاحالا بیوگرافی ننوشته بودم وزیاد بلد نبودم.اگه به بحثای حاشیه ای پرداختم بذارید به حساب کم تجربگیم و عفوم کنید

یه جمله هم بگم چون این جمله رو خیلی دوس دارم

برای رسیدن به موفقیت باید آنقدربه فکر خودت باشی

که وقتی برای انتقاد ازدیگران نداشته باشی

امیدوارم همتون موفق باشین


نوشته شده توسط فرشاد (میاندوآب)  | لینک ثابت |

کفتر سرا شهید بدبخت (: شنبه دوم آبان 1388 21:24
در ابتدای ورود به این کفتر سرا ( که ظاهرا تهرونی ها پژوهش سرا بهش میگن ) صدای کفتر بازا که 400

فروند دختر و 4 تا پسر بودن به گوش میرسه.

کلا محیط داخلی به 2 قسمت اجتماعات که افراد از این ور میرن انور و  کله دونی تقسیم میشه که کله دونیش

2 بخشه:

اونجایی که کفتر هوا میکنن ( که بهش میگن هوا فضا) و اونجایی که کفتر می چرخونن( که بهش میگن منظومه

شناسی)

با ورود به کفتر هوا اولین چیزی که به چشم  میاد عکس انواع کفتر و بعضا مرغ چون نمی پرن که روی قفسه

های اسکلت و فصیل نصب شدن است.

اونجا 4 تا خالو صحرایی نشستن و میگن که : این یکی کفتر جاسوسی و می تونه روزی 2 بار تخم بذاره..

این مرغه ... دفاعیه و تخمش دو زردست ... این جوجه کفتر هم که میبینید آموزشیه برا کفتر بازای آماتور

اما این شیر کفتر ( لامسب عقاب بود) برا حرفه ای هاست ... بعد یکم دیگه روم به دیفال پی پی میخوره و

میگه: ما فناوری پیشرفته داریم و ما با قدرت های دنیا برابریم.... فقط اینکه کنترل از راه دورمون ضعیفه...

خلاصه اینکه بعد از الاقیلتک بازی های فراوان راهی کفتر چرخون شدیم و چیز هایی دیدیم ( من و دوستم

بازدید می کردیم) و شندیم که به اختصار می گم براتون دور هم بخندیم...

اولین قسمت ( که مورد علاقه من بود) طالع بینی بود. عکس یه کفتر بزرگی وسط بود .. بعد دورش انواع جک و

جونور ها از خرچنگ گرفته تا بز دورش بود... ظاهرا هر کدوم برا یه ماهی بودن.

یه دُخمنگولی که مسئول بود و مثلا توضیح میداد می گفت: این خالو که می بینین مردم گذشته که قوه خیال

قوی داشتن می گفتن که یارو چش چرونه و دختر بازی میکنه پس زئوس میاد و ماهیش میکنه!!!!

خلاصه اینکه کلی خُزَئبلات گفت بعد من یه سوالی پرسیدم: چرا میگیم که خرچنگ ماله تیره... چرا دختر

فنچه به تیری ها نمی رسه؟؟

بعد از پیچوندنمون یه جوری جمله بندی کرد که جواب سوال این شد: دخترای فنچ مال مهری هاست و اگه به

شما برسه پس خرچنگ بدیم به کی...

ما هم بیخی شدیم و رسیدیم بههههههه... خانوم مدیر

شبیه سازی مریخ: شن و ماسه کنار دریا که توش گوش ماهی بود + سنگی که میزارن تا در پژوهش سرا

بسته نشه + یه عکس از ساحل ریشهر..

بدبخت ها از بس اوسکلی کشیدن و پشه کشتن تا من و رفیقم اومدیم 10 نفر دعوا میکردن تا برامون قصه

بگن..

خلاصه خانوم مدیر که ماشالا اوبهت داره همشون رو با یه دست  بلند کرد و شروع کرد به توضیح دادن

اینقدر خوب توضیح داد که من فقط 1 بار خوابم برد ...

بعد که حرفاش تموم شد.. یه ترشیده دیگه اومد و 4 تا فیلم جنگی نهاد .. بعد شیرینی دادن و بیرونمون کردن

هووووووووووووف تموم شد ... دیگه حوصله ندارم ... نکات ریزو بعدا با کامنت میگم ..خدافظ تا بعدا

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

آخرین آمار اینجانب... شنبه دوم آبان 1388 15:37

بوشهر...

مهد رئیسعلی دلواری...

شهر هسته و خرما و اتم و اینا...

شهر بیمارستان فاطمه ی زهرا و دانشگاه علوم پزشکی...

شهر حسینیه ی ریز...

حال بگذریم : آیا میدانستید حدود 42 درصد مردان بالای 10 سال بوشهری ازدواج نکرده اند؟

و اگر فرض کنیم نصف همین ها (پسرا و مردای بالای 10 سال) در سنینی تشریف داشته باشند که دهن هایی با شمیم شیر در آن عادی باشد ، بقیه زن گیرشون نیومده آقا...

چر نگم؟

مگ دوروغ میگم؟

و شاید شما بگویید دوست نداشتند زن بگیرند ، مگر عقلشان کم شده...

شایدم حق با شما باشه ها...مگه عقلشون کم شده زن بگیرن؟

اهم اهم... با عرض روسیاهی باید بفرمایم اینگونه نیست!!!

اینجانب آمار دقیقی مبنی بر اینکه عقلشان کم شده یا نه دردست ندارم ولی با استناد به اینکه درصد زنانی که شوهر نکرده اند بسیار کمتر از مردانیست که زن ندارند باید بفرمایم داداش سیا ضایع شد...ااااااااااااهه هه هه...

آره داداش...در مورد عقلشون حرفی نزدما (در مورد زن گرفتن و کمی عقل صحبت شد ولی در مورد تمایل به زن گرفتن و کمبود عقل هیچی گفته نَوَشد) ولی باید قبول کرد زن گیرشون نیومده...

و طبق آماری که تازگی ها گرفته شده سالانه هزاران مرد بوشهری به دلایل نامعلوم به امامزاده بی بی بانو متوصل میشوند و شمار زیادی نیز در فصول مختلف سال برای گره زدن سبزه به نقاط شمالی کشور میکوچند ( <<مردان بوشهر این عمر را کوچ نه بلکه هجرت گویند>> و آمار این هجرت ها در فصل بهار به صورت قابل توجهی کاهش میابد)

به همین دلایل شیوع برخی اختلالات روانی در بین آنها دیده میشود...

پس نباید از جوانان به خاطر تمایل زیاد برای درس خواندن در خارج از استان یا کشور ، تلاش برای ارتباط با دختران (گاهی حتی با پیر زنان) وگرفتن و دادن شماره وذلت در مقابل جنس مخالف خورده ای گرفته شود...

آیا شما کیف کردید؟ پست بسیار بسیار توپی بودها!!!

امیدوارم حالش را برده باشید ، شاید به زودی با چنین پستی برگردم..

خدا نگهدارتان باشد

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

کلاس ادبیات ! جمعه یکم آبان 1388 15:14
به افتخار این که اولین امتحانی که غائب نیستم و میدم ادبیاته گفتم یه سری هم به این درس شیرین بزنیم


رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز...............تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی


اولین نکته که راجع به ادبیات فارسی باید دونست نه دستور سخته نه کلمات زیاد... بلکه اشعار زیادشن


مثلا سعدی میگه:

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن ........ من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود


یا لسان الغیب میگه:

به بینندگان آفریننده را ...................... مبینی مرنجان دو بیننده را


البته فردوسی میگه:

فریدون فرخ فرشته نبود                ز مشک و ز انبر سرشته نبود

به داد دهش یافت آن نکوئی          تو داد و دهش کن فریدون توئی


خلاصه اینکه ادبیات ما پرررررررررررررررر از شاعر و شعره که خیلی هم سختن و البته شیرین...

هر سال وقتی کارنامه می بردم خونه اینجوری بود که :ریاضی 20 فیزیک 19.5 زیست 19 ادبیات 12

و خلاصه خواهرم که دیپلم ادبیات کلی بهم میخندید... دیگه امسال با بچه یل قرار نهادم که :

نمره ادبیات = نمره ریاضی    <=     19<نمره ریاضی

این پست فقط برا اینکه بگه من ادبیاتم خوبه و بیست میشم و ارسال شده تا هر وقت آپ میشم اونو ببینم و یاد

آور تلاش زیادم بشه و خواصیت دیگه ای ندارد

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

عمل لیزیک چشم جمعه یکم آبان 1388 14:20

این پست جهت اطلاع سمپادیاست که دیر یا زود به کوری نسبی یا کامل دچار خواهند شد (البت اگ هنوز نشده باشن)

اونکه میونن که هیچی ولی اونایی که در این مورد اطلاعات کافی ندارن زودتر بخونن که قراره تا امشب پاک بشه

كلمه ليزيك به معني ليزر در ضخامت قرنيه مي باشد (Laser Assisted in situ Keratomileusis LASIK). در لیزیک دوره بهبودی کوتاه است و این عمل در افرادی که نزدیک بینی، دوربینی و آستیگماتیسم دارند، موثر بوده و باعث کاهش وابستگی فرد به عینک و لنز تماسی می شود.ليزر LASERکلمه ليزر (LASER) از حروف اول کلمات Light Amplification by Stimulated Emission of Radiation گرفته شده است .در واقع ليزر منبع نوری است که نور بينهايت خالص (فقط با يک طول موج )توليد ميکند .

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

 

سلااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

(وای نفسم گرفت ... )

خوبین بچه ها ؟؟ ( اصن به من چه ! )

شنبه . یکشنبه . دوشنبه من نمیرم مدرسه . الهه و نرجس و زهرا و کلا همه بچه مدرسه ایی ها دلتون بسوزززززززه . حالا میخواین بدونین چرا ؟؟ چون این ۳ روز توی پژوهشسرا همایش نجوم و هوافضا برگزار میشه و منم مسئول غرفه ی مریخ هستم  خودتونو مسخره کنید . بنده الان دوره ی فوق پیشرفته ی نجوم رو میگذرونم ... امروز هم رفتیم پژوهشسرا خاک ریختیم تو غرفمون . آخه مریخ رو شبیه سازی کردم . تازه یه چیز دیگه . کلی هم هواپیما و شاتل و موشک از ارتش اوردن واسه بخش هوافضا . الهه به معلما بگین یکشنبه بیارنتون  حالا اینم یه چیز الکی واسه آپ پر کنک

767273fjipnjefwi.gif

 آی کیو فور یو خداحافظی به سبک ایرانی! آی کیو فور یو

تا بحال فکر کردید که ما ایرونیا چقد انرژی زبون بسته رو صرف خدافظی میکنیم!!!!

در یک میهمانی:

از مسئله ی تورم و گرونی میوه و شیرینی و تنقلات و شام و ... ! و در اینجا یه راست میریم سر اصل مطلب و آخر مهمونی!

به محض اینکه مهمونا اعلام رفتن میکنن، خداحافظیا شروع میشه! و تا جایی که چشم کار میکنه و همدیگرو به اندازه ی مورچه می بینیم، ادامه پیدا می کنه!!!

با گفتن جمله ی «خب علی آقا، زهرا خانوم! خیلی زحمت دادیم با اجازتون از حضورتون مرخص میشیم.» تراژدی اوشین واری آغاز میشه!

بیشتر از 40 بار توی خونه ی یارو خدافظی میکنیم!!! حالا حساب کنید مثلا 6 نفر آدم اومده باشن مهمونی و الان دارن میرن بیرون! به طور مستمر و بی وقفه همه میگن: «خدافظ» و صاب خونه ی بدبخت ، بعد کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال (عیال ) به دنبال مهمان ها مستمرا ً جواب خدافظی اونا رو بده: « خداحافظ، خدافظ، خدافظ، قربون شما، خدافظ، خداحافظ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ، خدافظ... »

حالا اومدن دم در: « ... خب علی آقا ببخشید مزاحم شدیم، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ، خداحافظ، سلام برسونین، خداحافظ، خدافظ.»

حالا فرض میکنیم تعداد خانوم ها هم از دو نفر بیشتره!!! دیگه واویلاست!  (خانومای عزیز ببخشید دیگه یه واقعیته!!!  ) تازه دم در یادشون میفته که دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون، قیمت طلا و تورم و .... رو بهم بگن! (البته خانوما زیاد خودشون رو وارد مسائل سیاسی نمی کنند! و ضمنا فکر خودشون رو هیچوقت مشغول موضوعاتی که به نفعشون نیست مثل تورم نمی کنند!!!)

در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ، خداحافظ» به گوش میرسه!

حالا دیگه همه سوار ماشین شدن و سرنشینا از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون میدن و البته میگن : «خدافظ، خدافظ و...» راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب! 5-6 تا بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند! حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد میزنن: «خدافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظ ، خـــــــــــــــــــــــــــــــــدافــــــــــــــــــــــــــظ» !

آی کیو فور یو 

پ ن۱ : هیچ کدام از شخصیت های مذکور به شخص حقیقی خاصی دلالت نداشته و صرفا جهت داستان سرایی های آی کیویی انتخاب شده اند!

پ ن ۲ : در پایان از تمام خانوما و بخصوص خودم معذرت میخوام که بعضی حقایق رو فاش کردم!

767273fjipnjefwi.gif

و در آخر :

بدون وقتی یکی بهت خیلی محبت میکنه؛ حتما یه مشکلی پیش میاد!

یه نمونش:

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

مگه بی عنوان نمیشه ؟ پنجشنبه سی ام مهر 1388 11:19
سلااااااااااام !

من ده بار تایپیدم انگار نتایپیدم !

یعنی هی تایپیدم دیلیتیدم !

قاط زدم شدید !

نمیدونم چی بنویسم !

هااان ! گفته بودی بیوگرافی بنویسم فاطی جان ؟

درباره خودم چی بگم خوبه ؟

چی میخوای بدونین ؟؟

اصلا چه معنی میده چیزی درباره ی من بدونین ؟؟

من نرجس !

یک عدد دخمر درس خون ؟؟؟!!

نه نیستم ! عمرا ! منو  درسخونی ؟؟؟ !

نه به جون داداشم !

راستی بگم تا یادم نرفته ! اله لاستو میخواااااام !

بعدشم الان من بخاطر پیچ دادن مدرسه دچار عذاب وجدانم !

هیچیم تو ذهنم نیس بنویسم !

 واااااااااای !

من مثه یه دریا می مونم ! گاهی آروم ! گاهی خشن و طوفانی !

تشبیه رو داشتی ! حالا وجه شبه رو مشخص کن ؟؟

دوم تجربیم !

میگم چوبه میشد تیر ؟؟؟

سر امتحان ریاضی ۲ تا سوال به مهسا ندادم باهام قهر کرد !

سر امتحان ادبیات همچین چسبیده بود به برگش !

فک میکرد من نمی دونم  چوبه یعنی چی ! جهت مشورت خواستم بپرسم فقط !

مامانم میگفت هر رشته ای دلت میخواد برو !

بابام می گفت تجربی !

چون زور نه پول بابا بیشتر بود اومدم تجربی ؟ نه ! جهت سنت شکنی !

خونوادگی از دم همه رفتن ریاضی من دلم خواست بیام تجربی ! هویجوری ! عشقکی !

بعدشم من دختر بسیار ساکت و آرومیم ! به جون خودم نباشه به جون داداشم !

اما اگه یه ثانیه حرف نزنمو نخندم دوستان فک می کنن من مریضم !

اه من دیگه حوصله ندارم بنویسم !

بای تا های !

نوشته شده توسط نرجس (بوشهر)  | لینک ثابت |

روباه اسکل و زاغ سمپادی چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 11:48

سلام...

گفته باشم شاعر تو این شعری که میخونید از وزن و سبک خاصی پیروی نکرده و وزن شعر توی هر بیت تغییر میکنه و توی چند سبک سروده شده پس شما خودتون باید وزن هر بیت رو پیدا کنید (اگه نتونین ادبیاتتون باید تقویت بشه).

 

                          ((روباه اسکل و زاغ سمپادی))

زاغکی قالب پنیری دید                 به دهن برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی               که از آن میگذشت روباهی

روبه سیکل و بیسواد و مشنگ           رفت پای آن درخت سبز و قشنگ

گفت ای زاغ خوشکل مانکن             میتوانی کمی کمک کنی تو به من؟

زاغ تیز و سمپادی و باهوش                خوب داد به تمام اینها گوش

پنیر خود بخورد و رو بِه روبَه کرد            گفت مگر تو درس نخواندی مرد؟

این که درسی از سوم ابتدایی بود            که همی برآرد ز کله ی من دود

همه خوانده اند که پدر بزرگ دانایت

                                                چه کرد با پدر بزرگ ابله من

واین* ماجرا همیشه سوزانده

                                            از نوک کله تا تَهِ من

ولی اکنون که روزگار برگشته

                                              من درآرم دماری ز تو!

من سمپادی و توی اسکل

                                      من سوار و سواری ز تو

بله ! من ز کودکی بودم

                                بچه ای کنجکاو و بس باهوش

زاین* سبب حسودان بیشمار این جانب

                            همی ساختند برای من فرت و فرت پاپوش

ولی ز آنجا که پارتی من

                                خیلی گردنکلفت بود در سمپاد

من بدون دنگ و فنگ و بی مشکل

                                     رفتم سر کلاس و هی گرفتم یاد

زاغ سپس رفت اندکی فرو در فکر

                             تا برای رسیدن به یک مقصود

                                                     بیابد یکی راه خوب و بکر

هدفش بود گرفتن انتقام جد بدبختش      جد پولدار و بیسواد و مُخسَختش

پس از کمی تفکر و تدبر و تحلیل           از درخت پرید و رفت پیش وکیل

یک وکیل کاردرست سمپادی               که ز سمپاد داشت حکم استادی

زاغ ، روبه گاو را به دادگاه کشید                به دستور قاضی دمش را برید

نمک زد سپس او به زخم پشت آن روباه             روبه بیگناه هم میکشید هی آه (و جیغ و داد)

هرچه روباه بیچاره ی بیکس                           جیغ و داد و زجه برآورد از گلوی خویش

هیشکی گوش نمیداد و همه میخندیدند و ... دیگه حوصله ی منظوم فرمودن بقیه شو ندارم ، روباه هرچی گفت من فقط کمک میخواستم ، من تو درس ریاضی ضعیف بودم و میخواستم اینکه بلده کمکم کنه هیشکی قبول نکرد...

همه میگفتن تو یه موجود بیسواد و کثیف و بد ذات هستی که خباثت تو خونِته و اینا...

روباه درحالی که اشک توی چشماش جمع شده بود یه نگاه به همه انداخت و به سرعت از مردم دور شد و به سمت کوه رفت...

توی کوه یه سوراخ پیدا کرد و رفت توی اون تا گریه کنه شاید آروم بشه ولی همونجا گیر کرد و مرد...

هیچکس از این ماجرا باخبر نشد و همه به خوبی و خوشی و خوشحال از اینکه یه موجود بدرد نخور از شهرشون رفته به خوبی و خوشی زندگی کردن...

تموم شد

خوب بید؟؟؟؟یه قرون وشه!!! خودم سروده بیدما...

اول بگم این شعر نه خنده داشت (خیلیم دراماتیک بود) ونه ربط چندانی به سمپاد...

هرچی فک کردم موضوع بدرد بخوری برای پستم پیدا نکردم...دیگه مجبور شدم از پارتیشن ادبیات مغزم کمک بگیرم...هه هه

ببینید من خودم اعتراف میکنم این شعر از نظر حرفه ای خیلی خیلی ضعیفه و یه ساعتم روش کار نکردم پس خواهشا گیرای فنی ندین...ممنون...

میگم به نظر شما اگه ملت میفهمیدن روباه مرده چیکار میکردن؟

*یادتون باشه به این و زاین و اینا رو بین و زین و اینا بخونیدا...

خدافظ...

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

بیوگرافی بزرگ وبلاگ(عموش) سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 19:37

سلام...

من یه سمپادی شکست خورده ی آواره و دربه درم...

کسی که نه میتونه ماشین هل بده(اونم یه دستی) نه مخ میزنه، با آنجلینا هم هیچگونه رابطه ی مشروع یا نامشروع نداره.

ما یه روزی شبیه سمپادیا بودیم ، ولی...

یه دفعه که با یه سمپادی دیگه رفته بودیم ماهیگیری یه اتفاقی افتاد...

اون سمپادی یه ماهی خیلی بزرگ گرفت و ماهیه اونو کشید توی آب...

وقتی که از زیر آب بیرون اومد من دیدم که یه حلقه پیدا کرده...

اون حلقه فوق العاده زیبا بود ، منو به شکل عجیبی به سمت خودش جذب میکرد و یه حس عجیبی بهم میگفت صاحب اصلی اون حلقه منم...

اول ازش خواهش کردم ولی اونو بهم نداد...

برای به دست آوردن اون باهاش گلاویز شدم و وقتی به خودم اومدم دیدم اون سمپادی رو خفه کردم ولی اهمیتی نداشت...

مهم نبود ، چون من عزیزم رو به دست آورده بودم ...حلقه ی عزییییز...

من برگشتم پیش بقیه ، ولی اونا نفرینمون کردن...

قاتل صدامون کردن...

اونا ما رو به کوه ها تبعید کردند...

صدای درختا...

اسممون از یادمون رفت...

فقط میل ماهی داشتیم... چه آبدار ، چه تازه...

مزه ی نون رو فراموش کردیم...

اون حلقه...عزیز من...

اینجوری بود که سمپادیا ما رو طرد کردند و حالا ما اینجاییم و قصد داریم برای شما بنویسیم...

اون بالایی فقط یکی از اتفاقای هیجان انگیز و واقعی زندگی من بود ، بقیه شو بعدا سر فرصت براتون تعریف میکنم...

و حالا میرسیم به مشخصات این سمپادی بازنشسته:

یه نفر که همه کاری بلده ولی تو هیچ کاری تخصص نداره ، با کسی مشکلی نداره به هیشکیم اعتماد نداره و تا وقتی که واقعا عصبانی نشده مهربونه و میذاره سرت رو تنت باشه...

اونا در مورد اون بود ولی من از دود بدم میاد مخصوصا قلیون وه وه وه اخ تف (خیلی اسکلیه کاری که ملت با یه نخ سیگار انجام میدن با یه گونی خرت و پرت و بدبختی و آخرشم قل قل قل هه هه) به منم هیچ ربطی نداره اگه شما خوشتون میاد ، من حرفمو زدم هیچ دفائیه ای هم پذیرفته نمیشه...

راستش در کل به جز موارد خاصی از هیچی خوشم نمیاد ولی از خیلی چیزا بد بدم میاد مثل همون دود یا خاله زنک بازی ، رفیق بازی با بیس خاله زنکی ، ریش گذاستن تسبیح دس گرفتن از این اونجوری بازیا ، تعصب بیجا و احمقانه ، حرف زدن بدون مدرک مخصوصا که اون حرفا از دهن یه خاله زنک شنیده و بازگو بشه ، مجید اخشابی (در کل موسیقی تو ایران در حدی نیست که بشه گوش داد ولی بعضیا دارن سعی میکنن بهترش کنن ، البت باید بگم موسیقی ایرانیا چون اونایی که تو ایران نیستنم دیگه....دن) ، شاخ بازی بدون شاخ ، از ظاهربینیم شدیدا متنفرم و همینطور از سیاست و موارد مشابه و بیشمار دیگه...

البت از اینام خوشم میاد:

شخصیتایی مثل : نیچه ، سهراب سپهری ، فرناندو ریبیرو ، هرنان کرسپو ، کوتلاس ، پپرو ، شرک و چن نفر دیگه...

تو فوتبالم تیم ملی آرژانتین و بازیکناش و در کل سبک بازی آمریکای جنوبی اسپانیا و اینا ولی الآن دیگه خیلی کم فوتبال میبینم...

موسیقی متال مخصوصا گروهای مونسپل و مادوین و کاتاتونیا و اینا...

از سه نقطه (..) خیلی خوشم میاد و اسمایل مورد علاقمم هستش...

راستی یادم رفت برا سمپادیا بگم که 18 ساله و پیشدانشگاهیم و تو شهید بهشتی شیراز تحصیل میفرمایم...

فعلا همینا رو داشته باشین تا بعد...

خدافظ

نوشته شده توسط رضا (شیراز)  | لینک ثابت |

این گروه ترشیده! سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 15:35
در پی خبر شیوع ترشیدگی و نگرانی های حاشیه ای رئیس سازمان مبارزه با ترشی انداختن با اعلام ارائه راه 


های شناسایی افراد مبتلا به این مرض از افراد سالم که البته از نظر رنگ فرم مدرسه همانند هستند امیدی 


تازه به جوانان دختر باز داد. چند مورد مهم آن به صورت زیر بود: ( با وزن شعری بخوانید)


1- اگر دیدی دختری به باجه تلفن تکیه کرده 

                                                    بدان آن دختر ترشیده و وراج است و شماره نده


2- اگر دیدی دختری در اتوبوس شیشه دودی عینک آفتابی زده

                                                     بدان آن دختر ترشیده و چش لوچ است و شماره نده


3- اگر دیدی دختری در خیابان مشغول درس خواندنه

                                                    بدان آن دختر ترشیده و  اسکل است و شماره نده


4- اگر دیدی دختری آستین بالا و مانتو کوتاه پوشیده

                                                    بدان آن دختر ترشیده و صرفه جو است و شماره نده


5- اگر دیدی دختری جوک میگه و چیلش فچه

                                                  بدان آن دختر ترشیده و منگول است و شماره نده


6- اگر دیدی حسینی به درختی تکیه کرده

                                                 بدان ترشی زیاد خورده است و رو دل کرده

این داستان تا 2 بشکه دیگر ادامه دارد...

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

الکی... محض دلخوش کنی سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 0:21
 سلااااااااااااااااااااااااام عزیزای دلش! خوبین؟

فرض: چه خوب چه بد خدا رو شکر! (مگه غیر اینه؟)

با روزگار گل و بلبل چه میکنید؟

فرض: میگذرونید احتمالا!

هی دنیای ناااااااامرررررررررد 

IQ4u.Dom.ir

آشپزخونه ی همسایه:

مامانِ دختر همسایه به دخترش: مامان واست چای بریزم؟

آشپزخونه ی خونه ی ما:

من به مامانم: مامان واست چای بریزم؟

767273fjipnjefwi.gif

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ!

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ!!!

767273fjipnjefwi.gif

خب دیگه بریم سر موضوع اصلی ایندفه میخوام معلومات ادبیاتیتونو ببرم بالا :

 

دریای شور انگیز چشمان تو زیباست.... آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست!

در این بیت چشمان مشبه به و دریا مشبه و شور انگیز وجه شبه است (چشمان به دریا تشبیه شده است!)

معنی: چشای زیبای تو اینقدر شورند مثل دریا  که دیگه نیازی نیست بری دریا میتونی همینجا دلتو بزنی به دریا!

767273fjipnjefwi.gif

عاشق روی توأم دست بدار از دل من.... بخدا جز رخ تو حل نکند مشکل من!

در اینجا رخ همان رخ شطرنج است و مشکل کیش و مات شدن ! این بیت را شاعر در حین بازیه شطرنج سروده است!!!

767273fjipnjefwi.gif

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست.... آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست!

یعنی راه عشق خیلی راه خطرناکیه ! پر از دره و گردنست ! در ضمن جاد ّش یکطرفست بعد اگه بری توش دیگه راه برگشتی نداری!

همین دیگه بستونه . ادامه ی کلاس ادبیات در آپ های آتی ! جی جی جیجینگگگگ

 

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

به من می گن : براد (= حسین) دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 12:40

تق تق !

-کی؟!

-منم.

-شما؟!

-با یه دست یه ماشن هل میدم اما هرکول نیستم!

-با یه چشمک دل می قاپم اما گلزار نیستم!

-با یه نگاه مسئله حل می کنم اما انیشتین نیستم!

من حسین هستم.

( بچه یل می گن براد) باشه ! باشه! به آنجلینا سلامتون میرسونم

البته نام کامل محمد حسین که محمدش با اسم خواهر و برادرم که من از جفتشون کوچیکترم میخونه و

حسینشم برای اینکه روزی که این نابغه متولد شد یعنی 5 تیر 72 روز عاشورا بود!

از زمانی که تو قنداق آبیم بودم با یه دست پستنک می مکیدم با یه دست مسئله حل میکردم!

الانم کلاس سوم تجرییم و می خوام سر به تن هیچ دختری نباشه! البته دخترایی هم که منو میشناسن

میخوان سر به تن من نباشه.

از هر چی سریال اوپیچک ایرانی بدم میاد. اما لاست و پریزن بریک و هیروز و فرندز و خلاصه هر چی بگین دیدم!

می تونم انگلیسی صحبت کنم ( نه مثل هر اسکلی که رفته زبان سرا بلکه مثل بلبل ~_^)

دیگه اینکه پایه هر چی بگین هستم ! 

اگه نظری حرفی سخنی مطلبی دارید برا خودتون چون من که گوش نمی دم! پ-ام ها اگر بدون شماره موبیال

باشه می ره تو سطل آشغال.

 ID&E-mail: chikhesho_gogol_magori@yahoo.com

بوسسسسسسسسسسسسسسس

امضا: دختر کش


نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

دکتر رضایی اتاق عمل یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 20:7
توانا بود هر که دانا بود                          کدام دست خط دکتر دیدی که خوانا بود؟!

وقتی از یکی میپرسی: چرا تجربی؟

 میگه : می خوام فضول بشناسم! یا میگه: از ریاضی بدم میومد! یا میگه : رفیق ناباب! گولم زدن!

اما من هیچ کدومو نمیگم. من میگم چون آرزوهام می خواستن که برم تجربی. آره من میخوام پزشک بشم.

حالا سوال اصلی اینجاست: چرا پزشکی؟

یکی میگه: میخوام مریض بشناسم یکی هم میگه:از مهندسی بدم میومد. دیگری میگه :بابای ناباب

اما من میگم: به خاطر 2 حرف اولش: به خاطر پزش یا شایدم به خاطر پولش!

در هر صورت اینحکلیت ما غیر ریاضیاست!
نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

پیش گیری بهتر از درمان! یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 19:28

به علت تغییر رنگ فرم دبیرستان های دختران و هم رنگ شدن آن با مدرسه ترشیدگان(=فرزانگان) و در نتیجه شیوع ترشیدگی رئیس سازمان مبارزه با ترشی انداختن کشور طی بیانیه ای در 3 لایحه و 3 اصل و 3 بند و 3 سطر و 3 کلمه با 2 تا تفکه اعلام کرد: (( از آنجایی که شاهد شیوع روز افزون ترشیدگی هستیم اقداماتی که در راس آنها در اختیار نهادن بر چسب "من کپی هستم" به تولیدی ها و خیاطان است صورت گرفته! ما به طور همه جانبه در تلاش برای جلو گیری از شیوع بیش از پیش این بلای مردسوز هستیم. من اینجا لازم میبینم که به همه پسر های دبیرستانی هشدار بدم که کپی ( غیر ترشیده) را از اصل( ترشیده) قبل از شماره دادن تشخیص بدن. که البته برای این امر راه های رو بدن ارائه خواهیم داد))

براد پیت. مرکز خبر گزاری شهید بهشتی

                         

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

3 نکته جالب! یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 19:1
sharmande bara poste ghabli ye lahze internet dc shod va man motavajeh ersale post aval nshodam dige khodeton bebakhshid.

nokte 1

dar ye soale hamegani az mardome manateghe mokhtalefe donya natayeje jalebi be dast amad. soal az in gahrar bod ke: nazar khodetono sadeghane baraye kambod ghazaye sayer keshvar ha bian konid:

dar kamale nabavari moshakhas shod ke hich kodom az afrad javabi be in soal nadadan ke ba jost o jo elat moshakhas shod: mardomi ke az asyaye sharghi bodan nemidonestan nazar chye. mardomi ke az asiaye markazi bodan nemidonestan sadeghane chie mardomi ke az europ bodan nemidonestan kambod chye. mardomi ke az afrigha bodan nemidonestan ghaza chye va dar arkhar ham mardomi ke az amrica bodan nemidonestan shayere keshvar ha chye!

nokte 2:

  dar roze sokhanranye aghaye ahmadi nejad president iran dar majmae sazmane melal, raeis sazman khatab be president ahmadi nejad ingone khatab kard: khob ahmado bia in kilid dar . vaghti harfat tamom parde haro bekesh, cheragharo khamosh kon . zire gazam kam kon  , daram ghofl kon bad boro biron!

nokte 3:

ye roz az ye dokhtari miporsan shoma dokhtara hamaton inghadr sade eid? mige : na rah rahemon ham to afrigha peida mishe!

bar gerefte az joke "yeroz az ye torke miporsan"s

نوشته شده توسط محمدحسین (بوشهر)  | لینک ثابت |

• «تا پریشان نشود کار به سامان نرسد.» پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 10:32

وقتی خواجه دلش میگیرد!

  • سالهاست که داریم هوا می مصرفیم...

هر روز نظاره گر طلوع خورشیدیم بعد از لنگ ظهر! چه گلی زده ایم به سر مبارکمان! وقتی که از بیخ و بن تردید میکنیم به ...

  • و چه احمقانه است داستان تغییر علایق وقتی هنوز همانی هستی که بودی!

    از آنطرف هم افتاده ایم گیر یک مشت آدم باحال و بی سلیقه

  • (بدبختانه اون باحاله هم نظرش با بیسلیقه هه یکیست! و از آن بسی بدتر خلاقیت خشکیده ی ما!!! مع الاسف )

  • پس این استعدادهای نهفته ی ما به کجا خزیده اند...

    خدا بیامرز خواجه حافظ (خدا رفتگان شما را هم رحمت کناد! ) خوب شد که رفت و این روزها را ندید!

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

اثبات قضیه ی گوش حشره ( بالدار ) سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 11:55

فرض: یک حشره ی بالدار داریم.

حکم : گوشهای حشره در بالهایش قرار دارند.

برای اینکه حکم را اثبات کنیم ، سه مرحله را باید انجام دهیم:

۱. ابتدا منتظر می مانیم حشره جایی بنشیند... بعد به او می گوییم بپر...

(مشاهده خواهید کرد که می پرد!)

 

۲. اینبار یکی از بالهایش را کنده و به او می گوییم بپر!

(مشاهده خواهید کرد که با هر زحمتی است می پرد!)

۳. اینبار بال دیگرش را نیز کنده و باز از او میخواهیم که بپرد...

(نمی پرد.. بلند تر می گوییم بازم نمی پرد...  )

حکم ثابت می شود...

معلوم میشود که حشره کر شده است؛ بنابراین گوش حشره در بالهایش قرار دارد...

از طریق استقراء تعمیمی این مطلب برای بقیه ی حشرات بالدار نیز اثبات میشود.

پ ن : این کار بسیار غیراخلاقی بوده و به شما توصیه نمی شود این اثبات را انجام دهید... (توضیح اینکه : ما مجبور بوده ایم - برای پیشرفت علم لازم بود. )

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

اینم از من !! شنبه هجدهم مهر 1388 11:18

سلامی چو بوی خوش هوای بهاری بارونی!
آخیییییییییییییییییی!

اول همه با هم یه نفس عمیقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!
(بسه چه خبره! درسته که هوا جزء منابع پایان ناپذیره ولی احتیاط شرطه عقله!)
حالا همه با هم یه نیشخند لطیف مث این >

خیلی خوشحالم !! بپرسید چرا ؟ خب بپرسید دیگه

چون.... چون چ چسبیده به را ! نه نه فهش ندین . دیشب تو آب نمک خوابیدم یه خورده با نمک شدم

اینجوریاست!      خب من فاطمه ام ... IQ4u.Dom.ir

۱۶ سالمه . ۵ فروردین به دنیا اومدم و خودم تک فرزندم . دلتون بسوزه

دوم تجربی هستم ... اما فک نکنید میخوام دکتر بشماااااا عمرآ !! مگه بیکارم ؟؟؟ ۱۲ سااااال عمر با ارزش خودمو بدم بعد یه مردک بگیرم برم دنبال مطب و منشی! از صبح بشینم که مریض آیا بیاد آیا نیاد !!!؟  اما خب چون از ریاضی متنفر بودم اومدم تجربی که یه کم از اون نکبت دور بشم

ادامه بدیم این بیوگرافی رو  

واقع انگیزناک ایرانیم

وحشتناک استقلالیم iq4u.blogfa

خوف ناک رئال مادریدیم смайлики

ترسناک رونالدویی ام

هیبتناک وحید طالب لویی ام

رپ ناک پیشرویی ام

رشته علاقه ناک شیمی و نجومم

بازیگرناک امین حیایی و حامد بهدادیم25r30wi.gif

پاپ ناک امین حبیبی ام

ورزش ناک بسکتبالیستم

موسیقی ناک  رپرم

درس مورد علاقه ناک زیست و شیمی ام

از ریسک خوشم میاد

آقا ول کن دیگه . اصلا هر کی میخواد راجع به من بدونه بره پروفابل مدیروبلاگ رو بخونه

 

amer15+16-12+1+(20/2)+0 a

 

نوشته شده توسط فاطمه (بوشهر - مدیر)  | لینک ثابت |

آمار وبلاگمون